|
بیصدا ترانگی | ||
|
ناخدا، بدان من تهوع نداشتنت را هم می بلعم!! حتی اگر امواج نگذارند در ساحل با هم بودنمان کناره بگیریم!!
[ 91/02/24 ] [ 14:51 ] [ مرضیه کامکار ]
هرچه می کشم از همین سلولهای خاکستری مغزیست که بعد از عاشق شدنم کپک زد!
[ 90/12/15 ] [ 12:41 ] [ مرضیه کامکار ]
مرا دار بزن ! مهم نیست اگر نمی دانی او که عشقبازی امان را میان دست نوشته هایم خواندی٬ خود ِ خیالی ات بودی .. آنجا که تب دوست داشتنت راسرد می کردم و در داغی نداشتنت می سوختم ؛ من و تو شاید به تو خیانت کردیم !!
[ 90/11/24 ] [ 8:59 ] [ مرضیه کامکار ]
. . باران یعنی تو و تصادف اعضای تنت با خواب آلودگی احساسم...! [ 90/10/04 ] [ 9:44 ] [ مرضیه کامکار ]
سالهاست که درون سینه امان فراتر از تپش های معصومانه و رگ های بی تاب، قایق عاشقی مان تاب می خورد ! و ما خوب می دانیم ناخدای عشقمان خداست ... او که مرا از تو و تو را از من آفرید من ... تو ... ما! این اتفاق سرخرنگ عجیب ..! مهدی برای من مرضیه برای تو! و این یعنی آغاز جاودانگی ما! [ 90/09/07 ] [ 8:8 ] [ مرضیه کامکار ]
من "خانه" دارم! شش دانگ قبرم به نام من است... به پدرت بگو . . پدری که پدرم را آورد درست جلوی چشمانم!!! [ 90/07/19 ] [ 17:4 ] [ مرضیه کامکار ]
بگذار بگویند عشقمان هوس آلود است.. تو بیا و شاعرانه مرا ببوس ! [ 90/07/02 ] [ 11:48 ] [ مرضیه کامکار ]
آری این تو همان احساس ملتهب جوانی من است .. که خدارا به اعجاز دیوانه کننده ی حضورت ترغیب کرد!! تو همان معجون پریشانی منی که سالهاست آرام .. آرام تمام بهت عاشقانه را به رگهایم تزریق کرده ای .. و امروز آمدی تا هوای خواستنت در انهدام تنهایی زمستانی م داغ شود .. کمی نزدیکتر بیا و تمام مرا بی پرواتر از عشق در آغوش بگیر .. [ 90/05/25 ] [ 17:10 ] [ مرضیه کامکار ]
ناگفته هایم را که به سطر نشاندمشان روبروی چشمانت؛ مچاله کن . . عاشق شدن ـ تو بزرگترین گناه من بود ... [ 90/03/23 ] [ 23:59 ] [ مرضیه کامکار ]
سلام این روزا شنیدن فیلتر شدن سایت های مورد علاقه م و وبلاگ های برخی از دوستام (بنیاد ترانه و وبلاگ مهدی موسوی ..) یه جورایی منو به بهت رسونده ... _ این یه ترانه ایه که با حس ملودی یکی از دوستان آهنگسازم نوشتم .. نقد کنید ممنون میشم:بهت کابوس یه مرده با منه نت موسیقی من شکل سکوت منه دیوونه پر از دلهره م مث یه جاده شدم رو به سقوط یه صدای لخته بسته تو گلو یه نگاه تشنه از خواب سراب توی تابوت خودم گم میشم مث مرگم از هجوم اضطراب . . _ اینم یکی از سپیدهای قدیمیمه که با حال این روزای من سازگاره : حضور متلاشی من سبز قدم است .. تو برو که جاده با سرزده بودنت خو کرده امروز ثانیه ها در ژولیدگی ام سر در گم اند .. و به دقایق آب اندام تو حسرت می برند .. و فردا _شرمگین_ از تپش می افتند .. تو به ظهور برس که نگاه سبک سایه ی من شاه نیم روز را مغرورتر کرده و لالایی ستاره ها در بی خوابی پیکرم مرده ...! ـ همه منو با عاشقانه هام میشناسن . خوندن این سپید کوتاه م خالی از لطف نیست. : پنج نقطه ی عشق وسطر به سطر تمام شعرهایم تویی... بی آنکه حتی یکبار خوانده باشی ام...!
مجموعه اشعار پویا صداقت (محمد حسن حیدریان) یکی از دوستان هنرمند من با عنوان "57" از انتشارات شاملو به چاپ رسیده ... لطفا اخبار کامل رو از این لینک بخوانید : فیلتر شد
[ 90/01/20 ] [ 18:33 ] [ مرضیه کامکار ]
سلام ... بدون دعوت که می آیی عزیزتری ....!!! نقد کنید ... ممنون: آخ که چه دنیای کثیفی ساختیم مغزای خودفروش صادراتی قلبای سلاخی شده تو سینه یه مشت ترانه های قاطی پاتی بارون سربی رو سر درختا له شدن گلای روی قالی از التهاب عاشقی گذشتن درگیر لحظه های بی خیالی . . .
خبر چاپ کتاب "اسطبل" از داریوش معمار را اینجا بخوانید:
[ 89/12/26 ] [ 23:1 ] [ مرضیه کامکار ]
شبها در خیال تا آن قاب مستطیلی کوچک میدوم.. همان که جای مرا در مقابل مردمکهایت اشغال کرده است ... . . . انگار دستهایم را به دسته های عینکت پیوند زده اند!
[ 89/07/24 ] [ 21:30 ] [ مرضیه کامکار ]
مردانه ؟! کجای این تقدیر مردانه است؟ خوب باشم نیستی بد باشم نیستی .. اینجا شبها بغض جای سرت را روی بالشم خیس میکند .. و تو انگار چشمانت را پرت کرده ای بیرون؛ که چاله ی خنده های زورکی را روی گونه م میبینی اما التهابی را که از راهروی چشمانم جیغ میکشد؛ نه! . . چیزی نگو .. میدانم شعرم از عشق پوسیده عشقی که ناخنهای انتظار روی تخته ی پیکرش خنج میکشد و من درد میکشم .. کاش میشد انگشت نفرت را در حلقوم قلبم فرو کنم و همه ی تو را بالا بیاورم .. نه نه بگذار بگویم .. به تو قول میدهم؛ این آخرین بار است .. بعد از هزار بار : از تو بیزارم از خنده هایت درست جاییکه لولوی ترسناک خواب کودکی م هنوز مرا _که تنها مانده م_ می ترساند! از تو تویی که گذاشتی هوست مثل چاه دستشویی بالا بزند و بدنبال من تا قله ی قاف بدوی .. ! لعنت به تو که مرا نمیفهمی حتی با اینکه مرا ندیده ای لمس نکرده ای و در بالهایم ندمیدی اما باید تنگ شدن مردمکهایم و تقلای افکارم را در اطراف پنجره ی دوجداره ی اتاقت ببینی!! آه بکش مثل آه من که در اشعارم واژه ها را نیمه جان میکند .. . . آه عشق من دوستت دارم از ورای هر آنچه هوس مینامندش آری قبل تر از بوسیدنم کودکت در من نطفه بسته در من منه تو ... ! بگذار مردانه دروغ بگویم : آهای مردم من عاشق نیستم شاید دیوانه هم نباشم اما مطمئنم از شما بیزارم .. اگر نبودید من می ماندم و او .. کاش هیچ زنی جز مرا نمی زایید و هیچ مردی بذر کودکی جز تو را در اعتماد عاشقانه ی معشوقه ش نمیکاشت ! کاش من بودمو تو .. ما.. . . من از تنهایی میترسم و از گوسفندهایی که هر روز عاشقم میشوند و شبها میشمارمشان تا خوابم ببرد بیم دارم! چقدر خوب میشد اگر پنجره ی اتاقت را باز میکردی شاید از گزیدن پشه ها میترسی که پنجره اتاقت حتی دستگیره هم ندارد .. ! پشه های قحطی زده ای که زندگیشان بسته است به یکی دوتا از گلبولهای قرمزت .. درست شبیه من که سالهاست در انتظار بوییدن یقه ی پیراهنت پژمرده شدم .. و تو احمقانه پشت دنیازدگی ت در مقابل نوازشها ی دخترانه م سنگر گرفته ای..! روحت را از چنگال قرصهای مسکن رها کن و شبها با من در رویای پروازمان ترانه بخوان! من در انتظار دستانت و همآغوش با قطره های باران مردانه ایستاده م .. خوب باشی یا بد من کنارت هستم .. !
[ 89/04/13 ] [ 13:40 ] [ مرضیه کامکار ]
هم این ملحفه های سپید آغوش تو را کم داریم .. آنگاه که لبهایت مثل میوه ای رسیده روی گونه م می افتد؛ تمام من از اشتیاق تو سرشار میشود .. . و سایه های سیاه از خواب شبانه م دور میشود؛ آنگه که در میان بازوان تو پناه گرفته م .. ! بوسه های تو جنون آمیز ترین اتفاق دنیاست .. برای من که دیوانگی را در شوک دیدنت لمس کرده م ... بیا و این تن تبدار و مریض را در هاله ی اندامت تیمار کن .. و از چشمانم شراب ناب بنوش مست مست شو .. و بر موسیقی اندامم ترانه بخوان این خانه .. این ملحفه های سپید و حتی اضطراب های نبض دار شبانه م از هجوم عاشقانه ت بی نصیب مانده اند ......
[ 88/12/03 ] [ 20:57 ] [ مرضیه کامکار ]
دوست دارم از هرچه درونم هست خالی شوم .. تمام سلول هایم را حتی ! باید تهی باشم از هرچه غیر از ابعاد نگاه توست .. اما تو .. ! قرار است جای خالی غرورم را تو پر کنی و در ازای هوا تو در ششهایم رخنه کنی .. باید سرود باشی و بر لبهایم جاری شوی تا آنجا که در آواز تو را بنوشم .. بزرگتر ازا ینکه هستی باش باید تمام من شوی! من امروز خودم نیستم موسیقی کلاسیک گوش میدهم و عکسهای هنری میگیرم ! نه من خودم نیستم من همانم که تو دوست داری پر تپش تر از لحظه های خیس بارانی.. !
[ 88/11/04 ] [ 12:57 ] [ مرضیه کامکار ]
بگذار آشیانه ی آغوشت بی تقلای کودکانه ی احتیاجم رو به سوی تقدیری اجباری باز شود.. من در اندیشه م تمام تو را ـ بی دلهره ـ مینوشم ! [ 88/09/02 ] [ 15:15 ] [ مرضیه کامکار ]
|
||